زندگی چهار میلیاردر ایرانی
این چهار میلیاردر زندگینامهای بس عجیب شبیه هم دارند و راهی که رفتهاند، به شکل تعجبآوری شبیه هم بوده است. این شباهت در سطرسطر این زندگینامهها قابل مشاهده است. سوالات نگارنده اما از تمام آنها ثابت بوده است. چگونه میلیاردر شدید؟ آیا از روز اول همینگونه پولدار بودهاید؟
ماشینش رو نیگا کن.لامصب لکسوزه، بیاموست. بنزه. رینگش اندازه کل ماشین من میارزه. میگن 300 میلیون تومن بابتش پول داده... خونه رو نیگا. هزارمتری بر فرشته فقط یکی از داراییهاشه. 10تا خونه داره. یکی رو داده اجاره، یکی مال اون پسرشه، یکی مال اون دخترشه،... چک میکشه یه برگ زندگی ما رو میخره... بابا یارو میلیاردره... اینها فکرهای جسته گریخته، جویده و حسرتآلودی است که بسیاری از مردم هنگام دیدن خانهها و ماشینها و زرق و برقهای آنچنانی میلیاردرهای سرزمین ما در مقایسه با زندگی محقر اکثر ما از ذهن میگذرانند.
میلیاردرها از نظر بسیاری آدمهایی که لحظهای از کنارشان رد میشوند، انسانهایی فضاییاند.اما شاید همیشه یک سوال بزرگ در این میان ناگفته مانده باشد، آقای میلیاردر! چگونه میلیاردر شدید؟ از کجا آوردید؟ ارث پدری؟ تلاش و تقلا؟ شانس؟
یافتن گنج؟ یا خدای ناکرده پایین بالا کردن حق این و آن و دست زدن به روشها و کارهایی که خدا و عرف و قانون و اخلاق سخت طردش میکند؟ این گزارش در تلاش برای یافتن پاسخ این پرسش از میان میلیاردرهای متعددی که در ایران وجود دارند به سراغ چند نفر که دست یافتنی بودند رفت تا ساده و صریح از آنان بپرسیم ثروتی که به دست آوردهاند، چگونه و از چه راهی بوده است؟
روشن است این توضیحات بیانگر معرفی کل جمعیت میلیاردرهای کشور نیست که هر انسان و هر زندگی حکایت و سایهروشنهای خودش را دارد. لذا این روایت نه درصدد تایید و نه در پی تکذیب کسی یا قشری است و در پی قضاوت هم نیست. احد عظیمزاده، اسدالله عسکراولادی، محمد صدرهاشمینژاد و شاهرخ ظهیری چهار شخصی بودند که سفره زندگیشان را پیش روی نگارنده گشودند. طوریکه این گفتوگوها به یک زندگینامه فشرده خودنوشت تبدیل شده و این چهار میلیاردر راه رفته زندگی از کودکی تا به امروزشان را حکایت کردهاند. این زندگینامهها حکایات بسیاری دردل دارد و به همان نگاههای حسرتآلود به آن ماشینها و خانهها و زرق و برقها دریچهای جدید میگشاید.
این چهار میلیاردر زندگینامهای بس عجیب شبیه هم دارند و راهی که رفتهاند، به شکل تعجبآوری شبیه هم بوده است. این شباهت در سطرسطر این زندگینامهها قابل مشاهده است. سوالات نگارنده اما از تمام آنها ثابت بوده است. چگونه میلیاردر شدید؟ آیا از روز اول همینگونه پولدار بودهاید؟
چه راه و مسیری را طی کردهاید که اکنون به این جایگاه رسیدهاید؟ و آیا این رسیدن آسان بوده است؟ و سرانجام اکنون که به این جایگاه رسیدهاید، چه احساسی نسبت به پول دارید و با این همه پول چه خواهید کرد؟...
نام: احد عظیمزاده
موقعیت: بزرگترین تولیدکننده و صادرکننده فرش دستباف کشور
متولد: 1336، روستای اسفنجان ـ اسکو
من احد عظیمزاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسکو متولد شدم. هفت ساله بودم که پدرم را از دست دادم و یتیم شدم. امکانات مالیمان اجازه نمیداد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به کلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی کنم. تا 13 سالگی روزها قالی میبافتم و شبها درس میخواندم. چارهای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمیداد. خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در سال 2بار بیشتر نمیتوانستیم برنج بخوریم. یک بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبهسوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت کشیدم. کارم را با به دوش کشیدن پشتی و قالیهای کوچک و بردن آن از اسفنجان یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار از هرکدام از آنها یک یا دو تومان (نه هزار یا 2هزار تومان) سود میکردم. پنج سال اینچنین سخت کار کردم. بسیار دشوار بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف با توکل به خدا تحمل سختیها را آسان میکرد. در 18 سالگی توانستم 20 هزار تومان پسانداز کنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا اینکه مجبور به ترک تحصیل شدم.
غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض میکند) یتیم هیچکس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانهاش میرود دستی به سر و روی بچهاش میکشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شبها، شبهای جمعه پاهایش را در بغل میگیرد و به انتظار مینشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد...
در این فکر بودم که سرمایهام را افزایش بدهم تا بتوانم کاری بکنم. میخواستم یک کارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض کردم و 60 هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایهام شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یک تراول صد تومانی امروزی. وقتی این پول دستم آمد تازه به فکر افتادم که چه بکنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماهها فکر کردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمیدادند. در این مدت فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را شروع کنم. اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالنها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقهها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس میروند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم. زبان هم نمیدانستم. در یک هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمیشد و کیفیت تولید فرش و رنگبندیها هم مناسب نبود. چای و قهوهام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم. دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسکپذیر باشد و من هم ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ. شروع به بافتن فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور میکنید یا نه؟ در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه 100 هزار تومانی من که 80 هزار تومانش قرض بود در کارخانه اجارهای اینچنین سودی نصیب من کرده بود، در اولین قدم... کسب و کارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیک و دیگر کشورها آغاز کردم. بسیار سفر کردم و ایدههای جدید دادم. از موزههای فرش کشورها بازدید میکردم و از طرحها اقتباس یا از آنها عکس میگرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرحها، ایدههای نو بیرون میدادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم. اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریک ندارم. هیچگاه نداشتهام و نخواهم داشت. اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش شریک میگذاشت. اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که میخواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی تیمسار خبردار میایستد، با احترام میایستم. اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفکر و پشتکار و ریسکپذیری خودم است. بسیار ریسک میکنم، بسیار. کمی بعد در بازدید از هتلهای معروف جهان تصمیم گرفتم وارد کار ساخت بزرگترین پروژه هتل کشور شوم. تاکنون 180 میلیارد تومان در این پروژه سرمایهگذاری کردهام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است. سنگ برزیل، شیشه بلژیک، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. کابین چهار آسانسور نیز از طلای 18 عیار است. این هتل 340 واحد مسکونی در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روی دریاچه، 10 هزار متر شهر آبی، 70 هزار متر زمین آمفیتئاتر، 90 هزار متر زمین گلف و 2 باند هلیکوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسویها 9 میلیون دلار (9 میلیارد تومان) است. این پروژه آبروی کشور است و من با افتخار روی آن سرمایهگذاری کردهام. من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی یک دلار و ریال در خارج کشور ندارم و سرمایهگذاری یا ذخیره نکردهام....
میپرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا ارضا نمیکند. هدف من کارآفرینی است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقیم کار میکنند. من 2 بار برنده تندیس الماس بزرگترین بیزینسمن جهان شدم و بزرگترین صادرکننده فرش کشور هستم. اما میدانید بزرگترین افتخار من چیست؟ یتیمنوازی. افتخار میکنم 2 سال خیر نمونه کشور شدم. افتخار میکنم جزو 100 کارآفرین برتر کشور هستم. دوست دارم اشتغالزایی کنم. دوست دارم سفره مرتضی علی باز کنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هماکنون 1070 بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه کنم. وصیت کردهام وقتی مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیمها را از محل ارثم بپردازند. بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه میدهند. سفره که میاندازیم برای یتیمها و میآیند و غذا میخورند، کیف میکنم. گریه میکنم و حال میکنم. این گونه ارضا میشوم. در یک مراسمی بچهها دورم جمع شده بودند و هر کس چیزی میخواست. در این میان دختربچهای به من نزدیک شد و به جای آن که چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روی پایم نشست و بابایی صدایم کرد. من به هر دخترم 50 میلیون تومان جهاز دادم و مقرر کردم به این یکی 100 میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست که مهر این دختر را به دل من انداخت. یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است که در خدمت یتیمان هستم. پول را برای چه میخواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم. ما وسیله هستیم. باید بخشید و بیمنت و زیاد بخشید. این توصیه من به همکارانم است. من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوانان این است که منطقی فکر کنند. این گونه نبوده که شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فکر و بازوی خودشان باشد. درستکار باشند و تلاش و تلاش و تلاش کنند. این فرمول من است...
نام: اسدالله عسکراولادی
موقعیت: بزرگترین صادرکننده خشکبار کشور
متولد: 1312 ـ تهران
من اسدالله عسکراولادی هستم و سال 1312 در تهران متولد شدم. خانوادهام متدین و در سطح پایین جامعه بودند و با قشر ثروتمندان سروکار نداشتند. شغل پدرم پیشهوری بود و مغازه عطاری داشت. ما سه برادر بودیم که هر سه از سن 12 ـ 13 سالگی کار در بازار تهران را شروع کردیم. روزها کار و شبها درس. پس از گذراندن کنکور در رشته ادبیات پذیرفته شدم اما عصرهایی که فرصت داشتم به دانشکده اقتصاد هم میرفتم چون ساختمانهای دانشکده مقابل هم بود. گاهی سر کلاسهای دانشکده حقوق هم میرفتم. آن موقع رفتن به سایر دانشکدهها آزاد بود و مثل امروز کنترل و حراست هم در کار نبود. کارم را از صفر شروع کردم. اولین حقوقی که در دوره شاگردی گرفتم روزی 2 ریال بود که میشد ماهی شش تومان. تلاشم شبانهروزی و کار سخت بود. اولین تجارتم را با خرید یک کیسه کنجد به قیمت 53 تومان از بازار تهران شروع کردم و آن کیسه کنجد را به نانوایی سر محل به قیمت 70 تومان فروختم و این اولین سود من در تجارت بود. این مربوط به سال 1327 است. تا سال 1334 کارمند بودم و در یک شرکتی کار میکردم که فعالیتش در زمینه صادرات بود. به صادرات علاقهمند شدم اما پول نداشتم. تنها داراییام خانهای بود که در خیابان مصطفی خمینی به مبلغ 5600 تومان خریده بودم. در آن خانه من و دو خواهر و پدر و مادرم زندگی میکردیم. اولین ماشینم که در سال 1333 خریدم یک فولکس به مبلغ 5900 تومان بود که با همین ماشین چند کیسه خواربار از بازار میخریدم و بین نانوا و بقال توزیع میکردم. سال 1334 تصمیم گرفتم تاجر شوم. به اتاق بازرگانی رفتم که کارت بازرگانی بگیرم، اما سنم اقتضا نمیکرد. چون حداقل باید 24 ساله میبودم. نایب رئیس اتاق وقت طبق قانون میتوانست مرا امتحان کند. مرحوم عبدالله توسلی مرا پیش او فرستاده بود. یادم نمیرود 20 سوال از من کرد درباره ارز کشورها، حمل جنس و غیره. من به تمام سوالات جواب دادم و آن نایب رئیس به معرف زنگ زد و گفت: این باید جای من بنشیند. 25 سال بعد جای او نشستم. 2 سال بعد با قسط و تخفیف حجرهای به مبلغ 4 هزار تومان خریدم و رشته خشکبار را انتخاب کردم و هنوز بعد از 54 سال در همین رشته هستم. زیره سبز را بسیار دوست داشتم. چون هم سرمایه کمی میخواست و هم قیمتش ارزان بود. از کار در داخل خوشم نمیآمد میخواستم صادرات داشته باشم. من در دانشکده اقتصاد معلمانی چون دکتر لطفعلی صورتگر و سیدمحمد مشکات و دکتر آشتیانی را دیده بودم. در پلههای دانشگاه سراغ پروفسور حسابی میرفتم و سوال میپرسیدم. پس اینها باید به کار من میآمد. کار را در سال 1336 و از صفر با صادرات زیره شروع کردم و قسطی پنج تن زیره خریدم. اولین مشتریام در صادرات سنگاپور بود. با تمام دنیا از طریق اتاقهای بازرگانیشان مکاتبه کردم و دنبال خریدار گشتم. اولین معاملاتم با نیویورک سال 1330 شروع شد. نیویورک از دیرباز تاکنون بورس زیره بوده و هست. کوشش کردم و سفرهایم شروع شد و روزی رسید که دیکته کننده قیمت زیره در جهان و ایران شدم. دوشنبهای نبود که بازار ادویه نیویورک که زیره هم زیرمجموعه آن است باز شود و نرخ شرکت من ـ حساس ـ که الان 51 ساله شده، روی میز نرود و معاملات شروع بشود. اما سالهای واقعا سختی بود. در سال 1347 به صادرات دو قلم دیگر خشکبار شامل پسته و کشمش رو آوردم. پسته کار بزرگی بود و پول سنگینی میخواست. من پول نداشتم اما چون در بازار آبرو داشتم و خوشحساب بودم به من نسیه میدادند و هنر من این بود که یک ماهه آن جنس را به خارج میفروختم و پولش را میگرفتم. این هنر خوشحسابی من عامل موفقیت من در بازار پسته بود. سال 1343 اولین انبارم را در خیابان تختی تهران خریدم و کارخانه زیره حساس را در مشهد تاسیس کردم که هنوز هم هست، هر سال که سودی میبردم انبار و دفتر و خانه و ملک میخریدم. در سرای امید که آن حجره قسطی را خریده بودم تمام دفاتر همسایه را خریدم. آقای خبرنگار! من تاجرم و اصولی دارم؛ یکی از اصولم این است که هیچ وقت بیش از یک هفتم تنخواهم را به کسی نسیه نمیدهم تا اگر پولم را خورد باقی پولم محفوظ بماند. اصل بعدیام این است که سعی کردم هیچ وقت بیش از نصف داراییام را نسیه نخرم. اصل دیگر این است که سعی کردم از بانکها وام نگیرم. بانکها بسیار سراغ من آمدند اما قبول نمیکردم! در نتیجه شب با خیال راحت به خانه میرفتم و بدهکار نبودم. اگر داشتم میخریدم و اگر نداشتم، نمیخریدم. سال 55 اگرچه آدم سیاسی نبودم به نجف خدمت حضرت امام(ره) رفتم. رفته بودم از ایشان اجازه بگیرم که در قم کارخانه بزنم و ایشان هم مرا راهنمایی کرد. یکی دیگر از اصولم عوض نکردن شریکم است. محمدحسن شمس 50 سال شریک من است و هنوز هم شریک هستیم. یادم نمیرود در اولین سفرم به نیویورک پای ساختمان معروف امپایراستیت که مجسمه راکفلر قرار دارد، 3 جمله نوشته بود: موفقیت من به این 3 جمله است: زودتر از دیگران مطلع شدم، زودتر از دیگران تصمیم گرفتم و وقتی تصمیم گرفتم چشمم را بستم و عمل کردم. این 3 جمله اثر زیادی روی من گذاشت. سعی کردم در تجارتم به این 3 جمله متعهد باشم. اینها در تجارت خیلی مهم است. چون تجارت بیرحم است. تجارت در محیط رقابت بیرحم است. این شعار هم است: اگر میخواهی رقابت کنی باید با چشم بسته بیرحمی کنی. میشود البته با رافت و مهربانی کار کنی اما آنجا که میخواهی رقابت کنی نه رافت کاربرد دارد و نه مهربانی باید بیرحم باشی ....
من از کم به زیاد رسیدم. مثالش خانههایم است. اولین خانهام را 5600 تومان ، دومی را 33 هزار تومان، سومی را از درخشش وزیر فرهنگ شاه معدوم 140 هزار تومان، چهارمی را 500 هزار تومان و پنجمی را 140 میلیون تومان خریدم که الان در آن ساکن هستند. اکثر این خانهها را هنوز دارم آنها را اجاره دادهام و هیچ یک را نفروختهام. وجوهات شرعی و ... مالیاتهایم را دادهام. هرگز با دارایی چانه نمیزنم. انفاق میکنم. مسجد و درمانگاه و مدرسه میسازم و خدا به من کمک کرده است. من هیچ مالی در خارج کشور ندارم. فقط دفاتری در هامبورگ ، دبی و لندن دارم که دفاتر تجاریام هستند. من افتخار میکنم که میلیاردر هستم. همان خانه 5600 تومانی امروز 500 میلیون تومان میارزد. پس میلیاردر شدن کاری ندارد. خانهای که 140هزار تومان خریدم امروز یک میلیارد تومان میارزد، خانه دیگرم در خیابان ولیعصر 1300 متر مساحت دارد و حساب کنید چقدر میارزد. چرا بگویم گدا هستم؟ 16 سال عضو هیات رئیسه اتاق بازرگانی ایران و نایب رئیس اتاق بودم. بعد از سال 57 امام(ره) به 8 نفر برای اداره اتاق حکم داد که بنده هم جزوشان بودم. از آن 8 نفر 4 نفر فوت کردند و 4 نفر زنده هستند. در 10 سال اول حضورم در اتاق از آن آبرو گرفتم و در 20 سال بعد به آن آبرو دادم. جالب است بدانید در این 54 سال تجارت در دفاترم ضرر ندادم. در ایران 10 کارخانه دارم و اظهار فقر نمیکنم. درآمدم و هر چه را دارم اینگونه تقسیم کردهام: 20 درصد مال خدا، 20 درصد مال انفاق، 20 درصد خرج خانواده و با بقیهاش چیزی میخرم. الان که به عنوان یک تاجر مشهور روبهروی شما نشستهام یک ریال به هیچ بانکی بدهکار نیستم و در هیچ رانت دولتی مشارکت نکردهام. در هیچ معامله دولتی هم نبودهام. من در تجارت به 3 اصل سخت و سفت پایبند هستم: کیفیت، رقابت، خوشقولی، وقتی تعهد میکردم برای فروش یک جنس، اگر بعد از فروش قیمت ترقی میکرد، معامله را به هم نمیزدم. اما خیلی از همکاران این کار را میکنند یا از کیفیت میزنند تا ضرر نکنند. نیویورک به خاطر همین 3 اصل در دستان من بود. این رموز موفقیت من است. هر جای دنیا میوه میخواستند 48 ساعت بعد من بالای سرشان بودم و بعد هم به خاطر کیفیت دیگر ما را رها نمیکردند. بیشترین معاملاتم با تلفن است، تلفنی میفروشم و آن وقت به بچههایم که در این ساختمان خودم کار میکنند میگویم قراردادش را ببندند.
یک بار لسآنجلس بودم، نیمهشب و خوابآلود تاجری از آلمان به من زنگ زد و 200 تن پسته خرید. خوابآلود بودم و فروختم. صبح بیدار شدم و دیدم قیمت پسته 50 هزار دلار فرق کرده است. اما نمیتوانستم پسته فروخته شده را ندهم. صبح به آلمان پرواز کردم و به دفترش رفتم و گفتم من به تو پسته فروختم و حالا میخواهم پس بخرم. 100 هزاردلار به او دادم و قرارداد تلفنی را کنسل کردم. یک هفته بعدش را در هامبورگ ماندم. دوباره سراغش رفتم و گفتم حالا آن پسته را باز میفروشم و او با 200هزار دلار تفاوت همان بار پسته را از من خرید و علاوه بر این که ضررم را جبران کردم 100 هزار دلار هم سود کردم! آقای خبرنگار! این خوشقولی اصل تجارت است. براحتی میتوانستم بگویم خواب بودم، فروختم. خب! قرارداد و امضایی که نداریم.
اما شهرت من در این است: فروختی مال اوست، خریدی مال توست. من در تجارت خارجی اصول خودم را دارم. قبل از هر ملاقات درباره ویژگیهای آن شهر یا علاقهمندی مالی طرف تجاریام مطالعه میکنم و واقعا عمیق مطالعه میکنم و وقت میگذارم و آنگاه این کاردر نتیجه ملاقات تجاریام تاثیر میگذارد و خوب هم تاثیر میگذارد. من از هیچ و صفر به همه چیز رسیدم و الان که به عقب نگاه میکنم میبینم تلاش، توکل به خدا، درستکاری و مطالعه به من کمک کرد موفقیت امروز را داشته باشم...
نام: محمدصدر هاشمینژاد
موفقیت: بانکدار، صاحب 60 شرکت، یکی از بزرگترین پیمانکاران راهساز و سدساز کشور.
تولد: 1329- روستای هنزا؛ یکی از روستاهای کرمان
من در روستای هنزا در استان کرمان متولد شدم. هنزا جایی است در دامنه کوهستان هزار بین جیرفت و بافت. پدر من فرد عالمی از خانواده روحانی و در کار دانشی وجه تسمیهها نیز دستی داشت و ازجمله روی نام روستای ما هم مطالعه کرده بود. هنزا در ابتدا هنزاب بوده است که به معنی افتادن آب از بلندی به پایین است که به مرور به هنزا تبدیل شده است. خانواده من یکی خانواده کاملا معمولی اما با فرهنگ بودند. تا دیپلم را در کرمان خواندم و بعد در رشته مهندسی دانشکده فنی تبریز مشغول تحصیل شدم. من در اتاق پلیکپی دانشکده فنی تبریز کار میکردم و ماهی 90 تومان (نه 90 هزار تومان) حقوق میگرفتم. حدود ماهی 50 تومان هم از طرف خانواده میآمد و خلاصه در مجموع با ماهی 140 تا 150 تومان در ماه درس میخواندم.
وقتی از دانشکده بیرون آمدم، همان کت و شلواری را تن داشتم که روز اول ورود به دانشگاه پوشیده بودم. کفشهایم هم کهنه و پاره بودند. تنها داراییام که در تمام زندگیام کمکم کرد و میکند 3 چیز بود: یک پشتکار، دو پشتکار و سه پشتکار.
با این دارایی شروع به کار کردم و چون مهندسی خوانده بودم در چند شرکت کارآموزی کردم و سرانجام استخدام شدم از قرار ماهی 3 هزار تومان. این داستان مربوط به سال 1353 است. هیچ دارایی دیگری نداشتم جز یک ژیان چادری که مال شرکت بود و زیر پای ما گذاشته بودند. اما خیلی زود کارفرمای خودم شدم. پس از یک سال و اندی که در شرکتها کار کردم، یکی از دوستانم که در زنجان پروژه پلسازی در راهی را به عنوان پیمانکار دست دوم برداشته بود و در کارش مانده بود، به من زنگ زد و گفت چه میکنی؟ گفتم: در شرکتی کار میکردم و از آنجا بیرون آمدم و الان سرگردان هستم. گفت بیا زنجان ببینیم با هم چه میتوانیم بکنیم. به زنجام رفتم و آن پروژه پلسازی را با دوستم شریک شدم و از آنجا کار پیمانکاری را شروع کردم. الان در بین شرکتهایم که حدود 60 شرکت هستند، اولینشان با همان کت و شلوار کهنه و کفشهای پاره تاسیس شده است و تا الان به عنوان یک شرکت معتبر بینالمللی که اولین صادرکننده خدمات فنی و مهندسی کشور است، کار میکند و پروژههای عظیمی را در این کشور احداث کرده است. آن موقع سازمان برنامه برای این که بخواهد به هر شرکتی رتبه و درجه بدهد، حداقل 100 هزار تومان سرمایه میخواست و ما دوست داشتیم این رقم 10 هزار تومان یا کمتر باشد! اما سرانجام با قرض و قوله فراوان این رقم را جور کردیم و آن شرکت تاسیس شد. در این شرکت کمی پیشرفت کردیم تا سال 1360 رسید که سال گرفتاری و بدبختی برای ما بود. در کار پیمانکاریمان ورشکست شدیم و سال 1364 دوباره از زیر صفر استارت زدیم. در آن سالها واقعا هیچ چیز نداشتم. هیچ چیز. در تبریز پروژهای اجرا کرده بودیم که ما را خلع ید کرده بودند و حالا دنبال گرفتن طلبم بودم. یادم نمیرود. باید به تبریز رفت و آمد میکردم برای پیگیری امور مالی و طلبهای آن پروژه. پول هواپیما که نداشتم با اتوبوس به تبریز میرفتم و آن اتوبوسها شبرو بود و حدود 5 صبح به تبریز میرسیدم. اما تا زمانی که ادارات دولتی باز میشد 3، 4 ساعتی زمان بود. من هم که پول مسافرخانه نداشتم با همان روزنامهای که در اتوبوس خریده بودم، به حمامهای عمومی تبریز میرفتم و آنجا میماندم و بعد هم با همان روزنامه خودم را خشک میکردم و میرفتم دنبال کارم. این اوضاع ادامه داشت تا این که قرار شد یک هیاتی برای تهیه صورتهای مالی آن پروژه به محل پروژه بیاید. خب! آن هیات شام و ناهار و بلیت و سایر مخارج لازم داشت و حالا دیگر من خودم نبودم و باید این مخارج را تامین میکردم و به پول سال 63 ـ 64 حدود 7 تا 10 هزار تومان میشد. به خانه آمدم و مثل ماتمزدهها فکر میکردم. خدا مادرخانمم را خیر بدهد. از من پرسید چی شده؟ چند بار پرسید تا ماجرا را گفتم. ایشان آن پول را برای من تامین کرد و هیچ وقت هم حاضر نشد آن را پس بگیرد. با آن وضع اسفناک مالی در سال 64 استارت زدم و کمکم پیمانکار خوبی شدم، با توسل به همان 3دارایی که گفتم. سپس پیمانکار اتوبانساز شدیم و کمی بعد خواستند یک تعداد از پیمانکاران را به پاکستان بفرستند و ما هم به مصداق شعر معروف: عاقل به کنار دجله تا پل میجست / دیوانه پابرهنه از آب گذشت، ما شدیم اولین پیمانکار خارجی جمهوری اسلامی ایران در خارج کشور. یک پروژه مهندسی را گرفتیم و شروع کردیم و به رغم همه مشکلات و گرفتاریها در داخل و خارج کشور خدا کمک کرد و آن پروژه خوب از آب درآمد و ما هم کمی نونوار شدیم و خودمان را باور کردیم.
در مرحله بعدی که حدود 11 سال پیش است، گفتم حالا که پیمانکاری را یاد گرفتیم، دست به کارهای دیگری هم بزنیم؛ لذا کار تاسیس یک هلدینگ متشکل از حدود 60 شرکت را آغاز کردیم و از این مسیر به بحث بانکداری هدایت شدم. با خودم گفتم درحوزه بنگاهداری یکی از وظایف مهم این است که یک بانک را تاسیس کنیم و در آن بانک روشها و عملکردهای نوین را بیاوریم و به این ترتیب اولین بانک خصوصی کشور را تاسیس کردیم. از سوی دیگر هلدینگ ما در بازار سرمایه هم وارد شد و رنجها و سختیهای ما هم شروع شد. واقعا الان که نگاه میکنم از سخت یک کم بیشتر بود. سختیاش از نوع رنج بود. کارهای عادی پیمانکاری ما سختی فیزیکی یا مالی داشت. مثلا ماشینآلات نداشتیم یا بنیه مالی؛ اما وقتی به سراغ کاری میروی که جدید است و فضا برای آن مساعد نیست و به رسمیت شناخته نمیشود، رنج به دنبال دارد؛ اما باز آن 3 سرمایه را داشتیم. هنگام ورود هلدینگ من به بازار سرمایه و بانکداری، چون این حوزه حوزه از ما بهتران بود، با مشکل مواجه شدیم. دولتی ها در این حوزه جولان میدادند. چه شرکتهای دولتی و چه شرکتهای شبهدولتی. از هر طرف تیرها به سوی ما پرتاب شد و این بسیار رنجآور بود. واقعا رنجهای دوره کمتوانی و آن زمان که هیچ نداشتم و به کارهای بزرگ دست میزدم، در برابر این رنج هیچ بود. رنجهای روحی، عصبی و جسمی. بریدن و ناامید شدن در حد اعلا وجود داشت. احساس میکردم در این مملکت تک و تنها دست به کاری زدهام که نباید میزدم؛ اما دیدم حالا که کار از کار گذشته باید با توسل به همان سرمایهها دست روی سرم بگذارم و رنج بکشم تا هزار تیر بیاید و اگر بعد از آن زنده ماندم، چشمانم را باز میکنم و به کارم ادامه میدهم. اگر هم مرده بودم که هیچ! خدا خواست و زنده ماندم و بابت آنچه گذشت و ما از این ماجراها عبور کردیم، خدا را شکر میکنم؛ ولی الان که به پشت سر نگاه میکنم، میبینم ای کاش کار بزرگ از اول خبر میکرد که بزرگ است، اگر خبر میکرد اصلا سراغش نمیرفتم! آنچه باعث شد من دنبال کارهای بزرگ بروم این بود که احساس میکردم برای ارضای خودم و روح خودم پول کافی نیست و اصلا جایی در معادله ندارد.
باید به عنوان یک کارآفرین کارهایی انجام بدهی که قشر بیشتری از مردم در آن مشارکت داشته باشند. من نوعی سرمایهداری عمومی را در این کشور تعریف و اجرا کردم. نقش من این است که سرمایه زیاد و مشارکت عمومی متمرکز ایجاد کنم تا اتفاق بزرگی مثل تاسیس یک بانک و هلدینگ یا هر مجموعه دیگری که تاسیس آن از حد و مرز و توان فردی یک انسان فراتر است، به وقوع بپیوندد و دیدن ثمره آن تلاش یعنی ارضای روح. من حدود 60 شرکت را زیر پوشش و مدیریت مستقیم و غیرمستقیم خودم دارم و 10 هزار نفر برایم کار میکنند، یعنی هر نفر 3 عضو خانواده داشته باشد، یعنی 30 هزار نفر از این محل نان میخورند و کار میکنند.
من 3 فرمولم را سخت حفظ کردهام: یک پشتکار، 2 پشتکار و 3 پشتکار. اگر یک انسان بدون این فرمول در ابتدای یک داستان قرار بگیرد، سختیها را تحمل نمیکند و از آن فرار میکند؛ اما اگر مثل من با این فرمولها و سماجت وارد ماجرا شوی و به وسط موضوع برسی، میبینی که راهی نداری یا باید برگردی یا باید جلو بروی. من همیشه مسیر روبه جلو را انتخاب کردهام. با خودم میگفتم با برگشتن من که چیزی درست نمیشود. فقط خسارت وارد میشود و 10 هزار نفر بیکار میشوند. پس بگذار به جلو بروم تا اگر به ساحل رسیدم، 10 هزار نفر هم پشت سرم نجات پیدا کرده باشند.
البته برای ارضای روح خودم کارهای دیگری هم میکنم که یکی از آنها که خیلی دوستش دارم، تاسیس یک بنیاد برای گسترش آموزش و پرورش در کشور است. فکر میکنم اصلیترین نیاز ما در کشور آموزش و پرورش بویژه در مناطق محروم است تا استعدادهای ناب و خالص و پاکیزه و زیبا را کشف کند. هدفم را روی این کار متمرکز کردهام و دارم کار را شروع میکنم. من خیلی پروژههای بزرگی را در این کشور اجرا کردم. راهآهن اصفهان ـ شیراز، سد تالوار، سد ارسباران، اتوبان قم - کاشان، پروژه 7000 واحدی خانهسازی در ونزوئلا و... اما این کار آموزش و پرورش را بزرگترین کار خودم میدانم و حساسترین آن. من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم تا به اینجا رسیدم و اگر آن فرمول نبود، غیرممکن بود نجات پیدا کنم. داناترین آدم روی زمین که عقلش عالی است، اگر در حد حرف باقی بماند و ایستادگی و ایستادگی و ایستادگی را یاد نگیرد، هیچ کاری از پیش نمیرود. توجه کنید تمام انسانهای موفق اشتباهات فراوانی کردهاند و در تدریج و ستیز زمان آموزش دیدهاند. لذا توصیهام این است که آن فرمول جادویی من را همیشه به کار ببریم و بدانید معجزه میکند، در زندگی من که معجزه کرد...
نام: شاهرخ ظهیری
موقعیت: پیشکسوت صنعت غذایی کشور و مبدع سس مایونز در کشور
تولد: ملایر
من شاهرخ ظهیری هستم. من در خانوادهای متوسط در ملایر زندگی میکردم و شغل پدرم کشاورزی بود. در اصلاحات ارضی شاه معدوم بیشتر دارایی پدرم از دست رفت و او مجبور به استخدام در دارایی قم شد به عنوان رئیس. پدرم خیلی زود فوت کرد و من به عنوان پسر ارشد مسوول اداره خانواده شدم، لذا تحصیلاتم در این مقطع تا دیپلم (پنجم دبیرستان آن زمان) ناتمام ماند و ناچار به استخدام فرهنگ درآمدم و معلم شدم. بعدها همزمان با معلمی وارد دانشگاه هم شدم و لیسانس حقوق قضایی گرفتم و از معلمی به دبیری ارتقا رتبه دادم؛ اما این کار از نظر درآمدی و ذهنی و روحی مرا راضی نمیکرد. من فکرهای بزرگی در سر داشتم و استعداد خدادادی را در خودم کشف کرده بودم. بنابراین فکر کردم در کنار تدریس، کار دیگری را نیز شروع کنم، لذا تحصیلدار یک کارخانه پارچهبافی شدم. صبحها در آنجا کار میکردم و عصرها در دبیرستان درس میدادم. کمکم به لحاظ صداقتی که داشتم و در کار بازاریابی و فروش خبره بودم، مورد توجه صاحبان کارخانه قرار گرفتم و پس از اینکه کار کارخانه افزایش یافت و به رشتههای دیگر چون واردات ماشینآلات کشید، به عنوان مدیر فروش از کف بازار به بالای شهر آمدم و آنجا هم به خاطر فروش بالایی که داشتم و صمیمانه کار میکردم و در بین سایر شرکتها شناخته شدم. این نقطه ورود من به کار تجارت است. در آن زمان مهدی بوشهری شوهر اشرف، خواهر شاه معدوم به همراه اسدالله علم وزیر دربار و چند نفر دیگر گروهی تحت عنوان ماه داشتند که صاحب شرکتهای متعدد در رشتههای گوناگون بود. مانند ماه یار، مهکشت، ماه سال و غیره.
من مدیر شرکت مهکشت شدم که کار تجارت و واردات تراکتور و کمباین را داشت. کمی بعد به خاطر باند بازیهای قدرت قرار شد بوشهری از شرکت خارج شده و اصولا شرکت به هم بخورد. کمی قبل از این ماجرا از من خواسته بودند کنار کارهای ساختمانی، نیروگاهی، برق و غیره در صنایع غذایی نیز وارد شویم و یک شرکت صنایع غذایی تاسیس کنیم. ما در فکر تاسیس بودیم و نام آن را نیز انتخاب کرده بودم که کارگروه ماه به هم خورد و بیرون آمدیم. سپس تصمیم گرفتم ایده تاسیس این شرکت را خودم دنبال کنم و همراه یک شریک دیگر در سال 1349 مهرام را با یک میلیون تومان سرمایه تاسیس کردم. واقعا به آن روزها که نگاه میکنم میبینم این موفقیت مرهون چه درسها از بزرگان بازار و تجارت و چه سختیهای طاقتفرسا و بویژه صحت فکر و عمل، صداقت و راستی، پشتکار و خلاقیت است.
بزرگترین خلاقیت من با مهرام تولید سس مایونز است. شاید باور نکنید اما آن زمان کسی نمیدانست مایونز چیست، چگونه خورده میشود و مصرفش برای چیست.
برای شروع کار مهرام مثلا ما سراغ تولید رب گوجهفرنگی که همگان میشناختند نرفتیم. ما خلاقیت ایجاد کردیم تا یک فرهنگ غذایی جدید در کشور درست شود تا جایی که هنگام جنگ تحمیلی سس مایونز بازار سیاه پیدا کرد! اوایل کار کسی اصلا سس مایونز را تحویل نمیگرفت و ما برای جا انداختن آن روشهای جدید بازاریابی ابداع کردیم که یکی از آنها خرید کاذب بود. من 40 ـ 30 نفر از مرد و زن و بچه و پیرمرد را استخدام کرده بودم که بروند در مغازهها و سس مایونز بخواهند و بخرند. خودم این سسها را میخریدم و کارتن میکردم و دوباره به مغازهها میدادم. در نتیجه 50 درصد تولید را خودم میخریدم و 50 درصد دیگر را مغازهدارها میفروختند بعد دیدم این کار کافی نیست. مغازهدار باید علاقهمند به فروش کالای من شود. آن زمان که کامپیوتر نبود. به ویزیتورهایم گفتم تاریخ تولد مغازهدارها را که اکثرا آذریزبان بودند بگیرند. براساس تاریخ تولد افراد کارتتبریک چاپ کردیم و با یک سبد گل برایشان میفرستادیم. بعد آنها تلفن میکردند میگفتند بابا ما خودمان هم یادمان نبود تولدمان کی است، دست شما درد نکند. به این ترتیب کمکم فروشمان زیاد شد. چون مغازهدار میگفت وقتی چنین شخص بامعرفتی برای من گل فرستاده و تولدم را تبریک گفته، باید جنس او را بفروشم؛ لذا به هر صورتی بود، سس مایونز را برای من تبلیغ و به مشتریاش توصیه میکرد. واقعا روزهای سخت، پرکار، پرهیجان و پرباری بود. تجربهها آموختم. ما از ورشکستگی و بیچیزی شروع کردیم و از صفر بالا آمدیم؛ اما بدون حساب و کتاب نبود.
من درسها گرفتم و این درسها را به کار بستم. من صداقت و درستی را از کف بازار یاد گرفتم. یادم نمیرود. برای کارخانه پارچه درخشان یزد پنبه میخریدم. من به عنوان تحصیلدار کارخانه میرفتم تا پول پنبه را بدهم. پدر آقای لاجوردی (همان لاجوردی که گروه صنعتی بهشهر را تاسیس کردند) و برای اولین بار در کشور از پنبه روغن گرفتند، نزد ایشان بودم تا چک پنبهها را بدهم. داشتم چای میخوردم که یکی از دلالهایی که برای ایشان کار میکرد، آمد و گفت حاجآقا من پنبههای دیروز را یک تومان گرانتر فروختم و چک هم گرفتم. ایشان گفت کدام پنبه؟ دلال گفت همان پنبهای که شما دیروز به حاج محسنآقا فروختید. ایشان گفت: آن را که فروختم. دلال گفت میدانم. اما چک آن را گرفتید؟ پول گرفتید؟ امضایی چیزی کردید؟ ایشان گفت: خیر. دلال پاسخ داد حاجآقا شما که فقط حرف زدید. اما من برایتان چک هم گرفتم. آقای لاجوردی گفت وقتی حرف میزنی، حرف یعنی چک، یعنی امضاء. یک تومان که ارزش ندارد. شما بگو صد میلیون تومان. نه! من قبلا آن را فروختهام، برو پسش بده. حالا تصور کنید من یک جوان 24 ـ 23 ساله از ایشان چه یاد میگیرم. اینگونه بود که من شروع به ترقی کردم.
طوری که در سال 75 که سهامی عام شدیم، حدود یک میلیارد و 500 میلیون تومان سود انباشته داشتیم و کامیون از خط تولید به محل فروش میرفت و در عین حال یک واحد ما به 7 کارخانه در کشور تبدیل شد و شدیم نخستین صنعت غذای ایران.تمام این موفقیتها با دست و سرمایه خودم به دست آمد و صد البته دشواریها. الان که به این موقعیت رسیدهام، صادقانه بگویم: «رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند». پول هیچ سعادتی نمیآورد دوست من. چند خواهی تن را برای پیرهن / تن رها کن تا نخواهی پیرهن. من یک میلیاردر بااصالت هستم. آنچه را که دارم، آبروست و حرمتی است که دارم، چون کلاه سر کسی نگذاشتم، مال کسی را نخوردم، تقلب نکردم و دروغی نگفتم. من ماهیت وجودی خودم را حفظ کردم، اما شک ندارم که هدفم از ابتدا پولدار شدن بود و این که از معلمی برای مادر، خواهر، برادر و خودم زندگی بسیار خوبی درست کنم که کردم . اما وقتی به قله پول رسیدم، دیدم اینجا خبر آنچنانی نیست و آنچه بر جای میماند خوبی، پاکی و صداقت است که ثمره عمر من محسوب میشود، نه پول، نه پول و نه پول ... .
روشن است این توضیحات بیانگر معرفی کل جمعیت میلیاردرهای کشور نیست که هر انسان و هر زندگی حکایت و سایهروشنهای خودش را دارد. لذا این روایت نه درصدد تایید و نه در پی تکذیب کسی یا قشری است و در پی قضاوت هم نیست. احد عظیمزاده، اسدالله عسکراولادی، محمد صدرهاشمینژاد و شاهرخ ظهیری چهار شخصی بودند که سفره زندگیشان را پیش روی نگارنده گشودند. طوریکه این گفتوگوها به یک زندگینامه فشرده خودنوشت تبدیل شده و این چهار میلیاردر راه رفته زندگی از کودکی تا به امروزشان را حکایت کردهاند. این زندگینامهها حکایات بسیاری دردل دارد و به همان نگاههای حسرتآلود به آن ماشینها و خانهها و زرق و برقها دریچهای جدید میگشاید.
این چهار میلیاردر زندگینامهای بس عجیب شبیه هم دارند و راهی که رفتهاند، به شکل تعجبآوری شبیه هم بوده است. این شباهت در سطرسطر این زندگینامهها قابل مشاهده است. سوالات نگارنده اما از تمام آنها ثابت بوده است. چگونه میلیاردر شدید؟ آیا از روز اول همینگونه پولدار بودهاید؟
چه راه و مسیری را طی کردهاید که اکنون به این جایگاه رسیدهاید؟ و آیا این رسیدن آسان بوده است؟ و سرانجام اکنون که به این جایگاه رسیدهاید، چه احساسی نسبت به پول دارید و با این همه پول چه خواهید کرد؟...
نام: احد عظیمزاده
موقعیت: بزرگترین تولیدکننده و صادرکننده فرش دستباف کشور
متولد: 1336، روستای اسفنجان ـ اسکو
من احد عظیمزاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسکو متولد شدم. هفت ساله بودم که پدرم را از دست دادم و یتیم شدم. امکانات مالیمان اجازه نمیداد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به کلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی کنم. تا 13 سالگی روزها قالی میبافتم و شبها درس میخواندم. چارهای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمیداد. خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در سال 2بار بیشتر نمیتوانستیم برنج بخوریم. یک بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبهسوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت کشیدم. کارم را با به دوش کشیدن پشتی و قالیهای کوچک و بردن آن از اسفنجان یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار از هرکدام از آنها یک یا دو تومان (نه هزار یا 2هزار تومان) سود میکردم. پنج سال اینچنین سخت کار کردم. بسیار دشوار بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف با توکل به خدا تحمل سختیها را آسان میکرد. در 18 سالگی توانستم 20 هزار تومان پسانداز کنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا اینکه مجبور به ترک تحصیل شدم.
غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض میکند) یتیم هیچکس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانهاش میرود دستی به سر و روی بچهاش میکشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شبها، شبهای جمعه پاهایش را در بغل میگیرد و به انتظار مینشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد...
در این فکر بودم که سرمایهام را افزایش بدهم تا بتوانم کاری بکنم. میخواستم یک کارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض کردم و 60 هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایهام شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یک تراول صد تومانی امروزی. وقتی این پول دستم آمد تازه به فکر افتادم که چه بکنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماهها فکر کردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمیدادند. در این مدت فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را شروع کنم. اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالنها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقهها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس میروند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم. زبان هم نمیدانستم. در یک هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمیشد و کیفیت تولید فرش و رنگبندیها هم مناسب نبود. چای و قهوهام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم. دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسکپذیر باشد و من هم ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ. شروع به بافتن فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور میکنید یا نه؟ در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه 100 هزار تومانی من که 80 هزار تومانش قرض بود در کارخانه اجارهای اینچنین سودی نصیب من کرده بود، در اولین قدم... کسب و کارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیک و دیگر کشورها آغاز کردم. بسیار سفر کردم و ایدههای جدید دادم. از موزههای فرش کشورها بازدید میکردم و از طرحها اقتباس یا از آنها عکس میگرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرحها، ایدههای نو بیرون میدادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم. اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریک ندارم. هیچگاه نداشتهام و نخواهم داشت. اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش شریک میگذاشت. اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که میخواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی تیمسار خبردار میایستد، با احترام میایستم. اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفک




